کدامين سو
آن چنان خسته ام که با چشم های بسته فنجان را کج می کنم و آب می نوشم آخر اگر که چشم بگشایم فنجانی آنجا نیست خسته تر از آنم که راه بیفتم تا برای خود چای آماده سازم آن چنان بیدارم که می بوسمت و نوازشت می کنم و سخنانت را می شنوم و پس هر جرعه با تو سخن می گویم وبیدارتر از آنم که چشم بگشایم و بخواهم تو را ببینم و ببینم که تو نیستی در کنارم. اریش فرید صبر کردیم و صبر کردیم.همه مان.آیا دکتر نمی دانست یکی از چیزهایی که آدم ها را دیوانه می کند همین انتظار کشیدن است؟ مردم تمام عمرشان انتظار می کشیدند. انتظار می کشیدند که زندگی کنند ، انتظار می کشیدند که بمیرند . توی صف ، انتظار می کشیدند تا کاغذ توالت بخرند . توی صف برای پول منتظر می ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های درازتر می رفتند . صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی تا بیدار شوی. انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی. منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن می شدی و وقتی سیر می شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطب روانپزشک با بقیه ی روانی ها انتظار می کشیدی و نمی دانستی آیا تو هم جزو آنها هستی یا نه. چارلز بوکفسکی - عامه پسند نشستم رو به روی این عکس و نگاه کردم .همیشه دوست دارم چیزی از حسم راجع به عکس ها بنویسم . حرف های زیادی توی مغزم می چرخید. دلم می خواست تمام این ها رو توی چند تا جمله ی کوتاه بنویسم . این همه حرفی که مغزم رو پر کرده بود ...و در مقابل فقط چند تا جمله ی کوتاه ..... هیچ کدومشون را نمی توانستم بیان کنم... یاد حرف زدنهای مداوم برادر زاده ی کوچیکم افتادم. وقتی دعواش کردم که آخه تو چقدر حرف می زنی ، بهم گفت آخه توی این مغز من پر از حرفه . نمی دونم چی کارشون کنم .باید همشون رو بگم . توی چند لحظه کلی حرف و سوال و اعتراض رو تجربه کردم ولی هیچ کدومشون به زبون نیومد.شاید چون می خواستم توی چند تا جمله همشون رو بگم . شاید چون می خواستم مرتبشون کنم ، نظم و قاعده بدم . سخت ترش کنم و پر از کلمه های بهتر .... یه دختر کوچولوی 6 ساله می تونه خیلی راحت یک ساعت تمام ، حرف بزنه .از همه چی بگه. از تمام اون چیزایی که ذهنش رو اشغال کرده و.شاید داره اذیتش می کنه. بدون اینکه نگران باشه که جمله هاش چه جوریه . چه معنایی می ده . فقط خودش رو از دست این حرفا رها می کنه . حتی اگه بهش گوش ندی. حتی اگه ما آدم بزرگا که عادت داریم به قاعده های فکرها ، دوست نداشته باشیم به این همه کلمه ی پشت سر هم که ردیف می شن گوش بدیم. فکر این روزها ..این همه اتفاق های ناخوشایند که تجربه کردیم ..این همه چرخش احساس های نا امیدی و امید دوباره به بهتر شدن وضعیت ، فکر بی انگیزگی این روزها ...به هوایی که دیگه نمی شه توش نفس کشید ، به خس و خاشاک هوا که تهران رو به تعطیلی کشید...به فردا ...به صدای الله اکبر که دیشب خیلی بیشتر شده بود...به این تعطیلی های مداوم و این همه اصرار تلویزیون به سفر مردم به شمال ! این که چقدر هوای شمال یهو خوب شده تو این چند روز....نگاه به عکس که می کنم همه ی این فکرا توی ذهنم رو اشغال کرده ..حالا می خوام سعی کنم فقط به عکس فکر کنم....بوی نم بارونی که اون روز توی اون کوچه پس کوچه ها بهم می خورد را حس می کنم.چقدر دور شدند اون احساس ها ....فکرهام ربط ندارند به هم ...همش حس سنگین این روزها غلبه می کنه و فکرم رو پراکنده تر می کنه.فکر حضور زن ..فضای تنگ و کوچه های تنگ تر و عبور زن این میان ... با و جود تمام این تنگی دیوارها اما ، بوی نم باران هم همیشه بود .در کنار این حضور و این گذر ......گذار ...گذار جامعه ..گذار زنان به یه مرحله ی دیگر.....یادم می افتد به آن شنبه ی سیاه ... میدان توحید و زنی که فریاد می کشید و همه ی آدم ها ی اونجا را به حرکت واداشت ...به نگاهش که به جمعیت کرد و گفت اگه می ترسین برگردین خونه هاتون....تصویر زنان افغان توی بی بی سی توجه م رو جلب می کنه. تظا هرات برای حقوق اولیه ی زن بودنشون . انسان بودنشون . برای اولین بار زن افغان را می بینم بدون برقه (یا چادری)...عکس را کناری می گذارم ...گشتی توی اینترنت می زنم تمام صفحه های مربوط به تظاهرات زنان افغان هم فیلتره ....تعجب آور نیست ..عادت کردم ... عادت کردیم . ...عادت می کنیم(؟)....دوباره به عکس نگاه می کنم ...چشمهام خیره می شوند به تصویر بعد از این کوچه ی تنگ ....به فضای رو به روی زن ، نگاه می کنم وفکرم پر می شود از چرخش احساس های توام نا امیدی و امید ...برای زن هایمان ...برای مردم ...برای وطن . پی نوشت: این نوشته مال هفدهم تیر ماه بود اما از اونجاییکه برای بعضی ها باز نمی شد ، دوباره از اول فرستادمش اینجا.نمی دونم چرا قبلی اینطوری بود.مجبور شدم نظرهای بچه هایی رو هم که قبلا گذاشته بودند کپی کنم دوباره.ولی خوب تاریخ ها رونتونستم عوض کنم. داستان از آنجا شروع شد. از بیکرانه ای دوردست ...خشک ...برهوت. دیگر به دنبال انتهای بی نهایت نباش. داستان جایی شروع شد و جایی در این میان ، لا به لای همین دشت بیکرانه تمام خواهد شد. خشکی زمین را حس کرده ام . نرمی خاکش را هم. شن ها را به دست گرفته ام ...نرمی و سختی اش را روز به روز حس کرده ام . دیگر به دنبال انتهای پر نور نگرد.داستان جایی تمام خواهد شد در این میان. لا به لای همین شن ها ...لا به لای همین خاک . و در این میان تنها ، گاهی حسی خوب از نرمی خاک گاهی حسی بد از خشکی زمین.







| Design By : Night Skin |

